اولی: الهی فدای اون چشات بشم من.
دومی لبخند می زند:چطور بود؟ خوب بود عزیزم؟
اولی:حرف نداشت،مثل همیشه پرفکت بود.مرسی جیگرم.
دومی:واسه منم عالی بود،نمی تونی بیشتر بمونی پیشم؟
اولی:دلم می خواد عشقم! ولی شب مهمون داریم.باید زودتر برم.
گوشی اولی زنگ می خورد؛نگاهی به صفحه اش می اندازد: اوه! خانوممه!
جواب می دهد: جانم بگو.
خانم آن طرف خط:کجایی تو پس؟! گفته بودم مهمون داریم امشب.
جواب می دهد:دارم میام عزیزم.چیزی لازم داری بخرم؟
جواب می شنود: نه.فقط یه جعبه شیرینی تر بخر.زودترم بیا دیر نشه.
اولی بلند می شود.لباس هایش را می پوشد.خم می شود و گردن دومی که هنوز دراز کشیده را می بوسد و می گوید: دوستت دارم عزیزم! بعدا" می بینمت.
دومی: منم همین طور.خدافظ.
اولی می رود سمت در.دستگیره ی در را می گیرد.دومی در رختخواب بر می گردد سمت اولی که:
میتونی فردا هم بیای؟
اولی می ایستد سر جایش.دستگیره را ول می کند و بر می گردد سمت دومی و می گوید:
اِ......چه خوب! یعنی خانومت فردا از سفر نمیاد؟!
+ میدونی توی رابطه ی جنسی بیشتر از هر چیزی رضایت طرفم مهمه برام.از لذت بردن اون منم لذت می برم.
- چه خوب! با این حساب خوش به حال طرفت.حالا کی هست پارتنر تو؟!
+ یه s.e.x slave پرفکت و عالی!
...
* فقط تبلیغاتی نذارین جان مادرتون!
همین طور که نمی شود بعد 7 سال-هــــــــــــــــــفت ســـــــــــــــــــــال-یکهو بی خبر از راه برسی و بنشینی کنار من و مسیر بعدی را از راننده بپرسی و حس کنم-یکهو حس کنم- این صدا چقــــــــــــــــــــــــــــــــــدر آشناست و یکهو برگردم به نیمرخت خیره شوم و ابروهایم در هم رود و یکهو حس کنم قلبم دارد می ریزد و حس کنم رنگم پریده و آرام برگردم به روبه رو خیره شوم و یکهو حس کنم خیره شدی به من و
من برگردد و نگاهش تلاقی کند در نگاهت و بگویی شما؟!!!! و با لبخند بگوید شما! و یادش بیاید هفت سال پیش خواستی و نخواست و خواست و رفته بودی....
و حتی یادش برود چگونه باید حال و احوال کند با تو و از چه بپرسد و از کجاها بپرسد و حتی نداند تویی که این گونه بی هوا نشسته ای در برابرش را می بایست با همان نام قدیمی صدا کند یا بگوید آقای دکتر!
همین طور که نمی شود بعد هفت سال(که سال های اولش زیادی آزگار بود)،حالا که آرام آرام به آرامش رسیده بیایی و متلاطمش کنی و گوشی اش زنگ بخورد و قطع که کرد،بگویی درست تمام شده و دکترایت را گرفته ای و ساکن همین جایی و شماه اش را بخواهی و یکهو چشمت بیفتد به حلقه ی سفید رنگی که نشسته روی انگشت دوم دست چپش و نگاهش که کردی بگوید:
من
دیگر
ساکن این جا
نیستم....
***
+
این روزها، این شهر را مانند آن قبل تر ها دوست نمی دارم!+نه! محمود نمی بنده!
-به خدا ندارم حاج آقا! پس اندازی که اون خدا بیامرز گذاشته بود همین چندماهه تموم شد.خونواده ایم که ندارم،منم و این سه تا بچه ی بی پدر؛اگه آقایی کنین یه فرصتی بدین یه کار پیدا می کنم و ....
-شما که همش حرف خودتو می زنی!کودوم کار؟! من دیگه این حرفا حالیم نیس!
سه پسر بچه ی قد ونیم قد،چادر زن را گرفته و بغض کرده اند.
-شما که تا حالا صبر کردین،این یه ماهم روش؛به خدا...
-چرا متوجه نیسی آبجی؟ به همون خدا منم هزار و یه مشکل دارم.کم نیس که،چار ماهه!
و قبل از اینکه زن دوباره چیزی بگوید،در حیاط را محکم به هم می کوبد و می رود.
زن همانجا می نشیند و سه پسربچه ی قد و نیم که بغض کرده اند دورش را می گیرند و یکی از آن ها همزمان با زن به هق هق گریه می افتد.
فردا صبح زود می رود خانه ی زن همسایه و از او می پرسد بردارش که یکی از کلیه هایش را از دست داده و دنبال کلیه می گردد،حاضر است چقدر بپردازد؟!!
-به من چه خانوم؟! منم هزارو یه مشکل دارم،چار ماهه کرایه خونت عقب افتاده،تا آخر این ماه دادی که دادی،ندادی به فکر تخلیه باش!
-به خدا ندارم حاج آقا! پس اندازی که اون خدا بیامرز گذاشته بود همین چندماهه تموم شد.خونواده ایم که ندارم،منم و این سه تا بچه ی بی پدر؛اگه آقایی کنین یه فرصتی بدین یه کار پیدا می کنم و ....
-شما که همش حرف خودتو می زنی!کودوم کار؟! من دیگه این حرفا حالیم نیس!
سه پسر بچه ی قد ونیم قد،چادر زن را گرفته و بغض کرده اند.
-شما که تا حالا صبر کردین،این یه ماهم روش؛به خدا...
-چرا متوجه نیسی آبجی؟ به همون خدا منم هزار و یه مشکل دارم.کم نیس که،چار ماهه!
و قبل از اینکه زن دوباره چیزی بگوید،در حیاط را محکم به هم می کوبد و می رود.
زن همانجا می نشیند و سه پسربچه ی قد و نیم که بغض کرده اند دورش را می گیرند و یکی از آن ها همزمان با زن به هق هق گریه می افتد.
فردا صبح از خانه بیرون می رود،کوچه خلوت است.پسر همسایه ی دیوار به دیوار باز هم سر راهش را می گیرد که:
-بابا فقط یه شب! تو راضی شو،من پول خوبی می دم.جونتو که نمی خوام بگیرم. با آب و هوا که نمی تونی خرج زندگیتو در بیاری!
********************
+کاش قضاوت نکنیم!
- معلومه که نبودم دیوونه!
- یعنی اگه یه روز بفهمم قبل از من با یکی دیگه رابطه…
- اَه! بس می کنی یا نه؟! حوصله مو سر بردی. پا می شم میرما!
- خیله خب گلم،باور کردم. می دونستم جیگر من نجیب ترین دختر روی زمینه،می دونی که تو این مسائل چقد حساسم من؟حالا یه بوس بده ببینم!
.
.
.
چند دقیقه بعد:
- چته تو عزیزم؟! چرا نمی ذاری آخه؟
- من می ترسم.می گن درد داره.اذیت می شما!
- به من اعتماد کن گلم.من کارمو خوب بلدم.یه پا استادم واسه خودم!
.............
.............
+ مخاطب خاص: گفتم که هم باید اسمتو ببرم هم نباید ه-ک جان!
اولی برای امرار معاش روزها سر کار می رفت و دومی در خانه می ماند تا برای خودش و اولی غذا های خوشمزه خوشمزه بپزد.خانه را جمع وجورکند.یک دستی هم به سر و روی خودش بکشد و مثل یک آدم حسابی منتظر بماند تا وقتی اولی از سر کار برگشت از دیدن چهره ی خوشگل دومی ذوق کنان بپرد و بغلش کند و یک ماچ آبدار به گونه های گلی اش بزند و کیف کند و خستگی از تنش در رود.
روز و روزگار گذشت و اولی و خصوصا" دومی حس کردند چیزی در زندگی کم دارند.پس از فکر زیاد به این نتیجه رسیدند که آن چیز موجودی ست از جنس خودشان.پس دست به کار(فکر نمی کنم لازم باشد بگویم بدن به کار)شدند و یک موجود بوجود آوردند شبیه خودشان و نامش را سومی گذاشتند.
اولی سر کار می رفت و دومی در خانه می ماند و علاوه بر کارهای قبلی دستی هم به سر و رو و چند جای دیگر سومی می کشید تا صدای ونگ ونگش خانه را بر ندارد و او به مانند سابق یک عدد دومی( جیگر) باقی بماند. و اولی مبادا به فکر یک عدد دومی دیگر بیفتد.
کم کم اما همه چیز تغییر کرد.کار های دومی زیاد شده بود.سومی زیاد ونگ می زد.اولی کمی زیاد بهانه می گرفت.دومی کمتر وقت می کرد به خودش و اولی برسد.اولی کمتر به دومی می رسید و مسلما" کسی هم از سومی انتظار نداشت!
دومی کم کم احساس کرد خیلی خیلی وقت است که چیزی درونش گم شده.و هر چقدر می گردد نمی تواند پیدایش کند و اصلا" نمی داند آن چیز مهم و بزرگ چیست.
فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و یک روز به اولی گفت: می خواهم به بک مرخصی طولانی مدت بروم.از مرخصی هم که برگشتم بیفتم دنبال کاری که بتواند نیمه ی گمشده ام رابرگرداند به من.
***
پی نوشت یکم: ادامه ش با شما.
پی نوشت دوم:ممنون اشکان.مطمئنم نمی دونی این تشکربه خاطر چیه؟! یه کم فکر کن متوجه می شی.
پی نوشت سوم: دنبال قالبم!
پی نوشت جهارم:آقا من یه مدت نیستم.از سفر که برگشتم بر می گردم!
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.مممم......نه! سه تا بدین لطفا"!
پول را تحویل صندوق می دهد. بیبی چک ها را داخل کیفش می گذارد و با عجله از داروخانه می زند بیرون.
- سلام.مممم....چیز می خواستم.از این ممم...
ابروهایش را در هم میکشد. انگار در ذهنش دنبال چیزی می گردد.
- آها! یه بسته از این نوارای تست حاملگی.
داروخانه چی نگاهی به چهره ی کم سن و سال دختر می اندازد.
- واسه خودت می خوای؟
یک لحظه جا می خورد، دوباره ابروهایش را درهم می کشد.
-نه خیر.
بیبی چک را تحویل می گیرد و سراسیمه از داروخانه می زند بیرون.
در را باز می کند؛ وارد خانه می شود؛ کیف و چادرش را آویزان می کند.نگاهی به ساعت دیواری می اندازد و با بیبی چکها وارد دستشویی می شود. ظرف یکبار مصرف را پر می کند از ادرار.نوار را تا جایی که باید داخل ظرف فرو می کند و چشمانش را می بندد.
نوار را از ظرف در می آورد.سرش گیج می رود.خودش هم نمی فهمد فاصله ی دستشویی تا درب حال را چگونه طی می کند.
- سلام.
- درد و سلام! کدوم گوری بودی تا حالا؟!
- مدرسه بودم داداش کلاس تقویتی داشتیم.
- مدرسه بودم مدرسه بودم.جرئت داری از فردا پنج دیقه دیر کن تا نشونت بدم.تو مقصری عزیز! تربیت دختر با ننه شه!
- باشه عزیز. حرص نخور تو.توام بیا بشین یه چیزی بخور.
می پرد سمت تلفن.
-الو!....آره......گوش کن....مثبته......ینی چی نداره احمق جون! ینی من حامله م! می فمی؟!!......ینی چی من که مواظب بودم؟!.....ینی اینی که الان تو شکم منه توله ی عمه مه؟!!......اگه حواستو جم می.......خودت می فمی چی می گی اصلا"؟!........ هیچی دیگه! یا اینو باید بندازم یا خودمو یا زودتر بیای خواسگاریم!
(شما اگه قبول کنین زن من بشین یه بهشت می سازم واسه تون.من خاطر شما رو خیلی می خوام)
(خودم دیدم حاج خانوم موقع بیرون اومدن از خونه ی زهرا خانووم اینا دم در پیشونی دختر کوچیکه ی زهرا خانوومو بوسید مادر.قبلشم یه چیزایی شنیده بودم از در و همسایه که مادر شوهر دخترت تازگیا خیلی خونه ی زهرا خانووم رفت و آمد می کنه.می ترسم آخر عمری شاهد هوو اومدن سر دخترم بشم.)
( ایندفعه دیگه حامله نباشی زن می گیرم،راضی باشی یا نباشی می گیرم.گفته باشم بت. شیش ساله تو حسرت بچه م. نمی خوام ریشه م خشک بشه. ناسلامتی من تک پسر این خونواده م. می خوام اسم حاجی زنده بمونه. حاج خانوم مگه چه گناهی کرده که نباید نوه دار شه؟! من دیگه پول دوا دکتر نمی دم!)
چشمان خیس از غم و اضطرابش را باز می کند.نگاهش روی نواری که نشان می دهد صاحب ادرار حامله نیست خیره می ماند.اشکهایش سرازیر می شود.دو نوار دیگر را هم با نگرانی امتحان می کند.
-بازم منفی.مثل همیشه منفی منفی.خدایا!
- من چیزیم نیس خانووم مرادی به خدا!
- چیزیت نیس؟ رنگ و روت نشون میده! مسموم شدی حتما"! زنگ زدم مادرت اومده دنبالت برین دکتر.
همراه مادرش از دبیرستان خارج می شود.
- چیز مسموم خوردی مادر؟ ببین چه بی حال شدی. الان میریم دکتر یه سرمی چیزی می زنی بهتر شی.
برق از چهره اش می پرد.
- دکتر نه مامان.بریم خونه.تو رو خدا! خوب می شم.یه جوشونده ای چیزی می دی می خورم بهتر می شم.
-خب چرا از پرورشگاه بچه نیاریم؟! هم ثواب داره هم ممکنه...
-چی داری می گی زن؟! مگه عیب از منه که اینکارو بکنم؟من می خوام بچه م از خون خودم باشه. ینی خیلی پر توقعم؟! ببین خانومم من هنوزم دوست دارم.باور کن طاقت دیدن ناراحتیتو ندارم، اما خب چیکار کنم؟ تو که نیسی ببینی وختی تو کوچه و خیابون بچه هارو می بینم،روحم چه جوری پرواز می کنه سمتشون.باور کن دس خودم نیس.چیکارکنم آخه منم....
بغض می کند و قبل از اینکه زن چیزی بگوید،از خانه می زند بیرون.
____________________________________________________________
*** صاقانه بگم باید همون اول ترجیح می دادم جای پایان دادن و نتیجه گیری یه برش از زندگی رو نشون بدم.
*** صدای سارا
____________________________________________________________
ببین: من که نمی خواستم فرو بره تو چشت. د ِمی گم پاشو لعنتی!!!!!!!!
- چی؟!! یادت رفت؟! به همین راحتی؟ بار اولت که نیس!عادت شده برات اصلا"!
- صابون که هست آخه تو حموم!
- صد بار بت گفتم این آشغال ماشغالا رو بریز دور. حالا چیکار کنم؟ می دونستی که من هر روز عصر می رم حمام!
مرد قصه ی ما به ساعت نگاهی می اندازد.حدود دو ونیم است.از خانه می زند بیرون. او موظف است تا عصر نشده صابون خانم را تحویل دهد.هر چه باشد، مرد قصه ی ما تعهداتی در قبال خانومش دارد. مهم نیست که فصل تابستان است. مهم نیست که یرای تهیه ی صابون مورد نظر باید تا آن طرف شهر برود. تازه اگر فروشگاه باز باشد، مهم تعهدات است!
ساعت حدود چهار را نشان می دهد که مرد قصه ی ما،خیس خیس از عرق، پس از فتح قله ای که باید، به خانه بر می گردد.
ساعت حدود پنج را نشان می دهد که نهارش را خورده نخورده پا می شود برود حمام که زن قصه ی ما- مثل یک شیر ماده- جلوش سبز می شود که : - بعد از این همه مدت هنوز نفهمیدی دوست ندارم بلافاصله بعد از کسی برم حمام؟ که از حمام خیس خوشم نمیاد؟! اه!
مرد قصه ی ما، سرش را مثل یک پسر خوب پایین می اندازد و گوشه ای دراز می کشد و با دهانی باز از شدت خستگی و گرما، زود تر از آنچه فکرش را بکنید به خواب می رود.
ساعت حدود شش را نشان می دهد که مرد قصه ی ما از خواب بیدار می شود. خانوم را روبرویش می بیند که ترگل ور گل از حمام بیرون آمده دارد آماده میشود تا زودتر برود به کلاس جزایر هاوایی اش برسد. پا می شود میرود حمام.
ساعت حدود نه و نیم را نشان می دهد که زن قصه ی ما برمی گردد از کلاس: - اه! پختم تو این گرما!
روسری و مانتویش را در می آورد و پرت می کند روی مبل. می رود روبروی کولر می ایستد. صدای دوش را می شنود. داد می زند:- چه خبره؟! هنوز حمامی تو؟!!
می رود توی آشپزخانه. یک لیوان شربت می ریزد برای خودش. تلویزیون را روشن می کند و فرو میرود توی راحتی! کانال ها را یکی یکی عوض می کند. روی شبکه ی moda زوم می کند. این بار شوی لباس زیر مردانه ست. پسرهای مانکن را می بیند که یکی یکی با لباس زیر می آیند جلو! شورتشان را نمایش می دهند و می روند. با صدای بلند شروع می کند به خندیدن:- هیکلا رو نیگا! واااااای این یکیو!!!
ریسه می رود از خنده.
ساعت حدود ده و ربع است که پا می شود از پای تلویزیون:- عجب! یعنی چی؟! سه ساعته تو حموم داره چیکار می کنه؟!
در حمام را باز می کند. وارد می شود. پرده را می زند کنار:- مگه با تو ....
ماتش می برد!
مرد فصه را می بیند که کف حمام ولو شده. خونی را می بیند که از سر و گوش و دماغ مرد بیرون می رود! با آب دوش قاطی و از راه آب خارج می شود. صابون مارک دار تازه خریده شده اش را می بیند که کنار پای مرد افتاده.
خودش را میبیند که وقتی داشت دوش می گرفت، صابون از دستش افتاد و او برای برداشتنش به زمین خم نشد و حوله به تن، از حمام بیرون آمد تا زود تر برود به کلاس زبان جزایر هاوایی اش بر....
*
شروع کرد به نفس نفس زدن
.دستش را در جیب شلوارش فرو برد و چند لحظه بعد آنرا بیرون کشید.بزن بهادر محل که آن طرف کوچه ایستاده بود، از آن فاصله نتوانست تشخیص دهد چیزی که در دست پسر قصه ی ماست،یک قلوه سنگ گرد و خوشتراش است.پسر دستش را بالا برد و با نهایت قدرتی که داشت آنرا به پشت سرش کشید و در یک چشم به هم زدن به سمت بزن بهادر محل پرتاب کرد.
با وجود اینکه بزن بهادر بعد از چیزی در حدود پانزده سال آزگار فکر اینجایش را نکرده بود، در یک حرکت فرض و تدافعی سرش را به سمت راست خودش خم کرد.بله او چست و چالاک بودن خود را حفظ کرد اما فراموش کرد که زندگی پسر قصه ی ما را پانزده سال به خاطر لوچ بودنش به گا کشیده! او از یاد برد که پسر قصه ی ما قلوه سنگ ناز و خوش تراش خود را درست سمتی پرت می کند که سر بزن بهادر به آنجا پناه برده!
وقتی دکترها سنگ را به آرامی از سمت راست صورت بزن بهادر بیرون می کشیدند
، هر چه کردند،نتوانستند از خارج شدن محتویات چشم او جلوگیری کنند.حالا سمت راست صورت بزن بهادر یک کاسه ی گرد و توخالی وجود دارد.
قانون هم نتوانست کاری بکند؛ چون اصولا" هیچ کجای دنیا یک دیوانه ی لوچ را به خاطر کور کردن چشم یک بزن بهادر دادگاهی نمی کنند.
* استعداد تخیل و نبشتن تمامی کامنت گذاران پست قبل چیزی ست درحد تیم ملی اسپانیا! به جان تمامی عمه هایم سوگند می خورم! معرکه بودید! شما این همه تخیل را از کجای مبارکتان خارج می کنید آیا؟!
* دیدید قضیه به آن سختیها هم که فکر می کردید نبود؟! نه سپوختنی در کار بود و نه خون و خون ریزی خیلی خونی!
*نتیجه گیری اخلاقی و اینها با خودتان! ما چیزی را به کسی تحمیل نمی کنیم!
*با مرسی از آقای عکس عزیز به خاطر راهنمایی هایت! سعی می کنم دیگر هک نشوم!