ح یف تو،حیف چشمهات،خنده هات،حیف آنهمه...
اولین بار روزی دیدمش که تازه کلاسهای ترم اول دانشگاه شروع شده بود.سر کلاس یه دانشجوی شیک و مرتب رو دیدم،توجهم جلب شد بهش...زیبا بود...خودش رو که به استاد معرفی کرد (در حد همون اسم و فامیل) صورتها به سمتش برگشت....اوه این آدم صداشم مثل صورتشه....زیبا...بعدا" بین بچه ها پیچید که کارمند صدا سیماست.
روزها میگذشت و بچه ها با هم صمیمی تر می شدن،اما "م"زیاد گرم نمیشد با کسی..خب طبیعی بود که کارمند صدا سیما اونم بخش خبر،تو یه جمع جدید زیاد خودی نشه.
می گفتم..
حیف تو..
گذشت..اونروز کنفرانس داشتم.قاعده ی کلاس روانشناسی این بود که بیست دقیقه ی آخر کلاس رو دو نفر از بچه ها کنفرانس بدن.نوبت من بود و یکی از بچه ها به نام آقای شایسته.اول من باید کارم رو ارائه می دادم،خوشحال بودم چون تجربه می گفت دقایق آخر دیگه بچه ها رو به زور می شد تو کلاس نگه داشت و کسی حواسش به کنفرانس نیست.واسه کارم زحمت کشیده بودم و طبیعتا" انتظار توجه داشتم.داشتم کاغذامو جمع و جور میکردم برم پشت تریبون که یهو آقای شایسته رو جای خودم دیدم..شروع کرد به ارائه ی کنفرانسش.برخورده بود بهم..تمام که شد اومد سمتم...خودمو آماده کرده بودم یه تیکه ی مودبانه بهش بندازم که پیش دستی کرد تو حرف زدن...سرش رو آورد پایین و آروم گفت:" میدونم حق تقدم با شما بود اما اگه میرفتین کار من تحت الشعاع کار شما قرار می گرفت..چون من متاسفانه بیان شما رو ندارم..نمی خواستم بعد از شما با اجرایی که دارین کار من بزنه تو ذوق بچه ها..این بود که زرنگی کردم..ببخشید جسارت منو." لبخند زدم..خلع سلاحم کرده بود..دقایق آخر سهم من شده بود.چاره ای نبود.رفتم پشت تریبون..به صورت دانشجو ها که تک و توک حواسشون بود نگاه کردم.شروع کردم :" در اکتبر سال ۱۹۹۲،نیمه های شب مردم یکی از شهرهای آمریکا با صدای فریاد یکی از همسایه هاشون به اسم کتی از خواب بیدار شدن..." چهره ی بچه ها نشون میداد منتظر شنیدن بقیه ی حرفامن.کنفرانس پنج دقیقه مونده به شروع کلاس بعدی تمام شد..با تشویق بچه ها و نگاه مغرورم که با لبخند شیرین "م"گره خورد..و ما بعد تر شدیم دو تا دوست صمیمی.
حیف تو..حیف صدات..
بگذریم از شیطنتهامون..بگذریم از خنده ها،خوشی ها و نا خوشی ها،تیکه انداختنی که خاص "م" و من و یکی دو نفر دیگر بود..تیکه ی "تو برو بشین یه گوشه........." :))) بگذریم از روزی که من و "م" و استاد "ش" و "ب" واسه تحقیق در مورد یه موضوع به باغ استاد رفتیم و نهار مهمونشون شدیم و وقتی استاد برای دقایقی تخت گرفت خوابید ما سه تا بالای سرش ریز ریز می خندیدیم....استاد بعدها به "م" ابراز علاقه کرد...
گذشت و گذشت و گذشت..دور شدیم از هم،یکی ازدواج کرد،یکی درس رو نیمه کاره رها کرد،یکی تغییر رشته داد،یکی سر کار رفت و همه.....درگیر زندگی شدیم..درگیرتر..
حیف صدات..
درس تمام شد و "م" به شهرش برگشت و کارش رو تو صدا و سیمان* همونجا ادامه داد و .....ازدواج کرد. و نمیدونم چرا..نمی فهمم چرا...هنوز هم نمی خوام بدونم چرا با کسی که سنخیتی باهاش نداشت.. بحث بالا یا پایین بودن فرهنگها نیست..حرف متفاوت بودن آدمهاست،این دوتا آدم اشتباهی بودن...امان از شرایط..چند ماه بعد از ازدواج متوجه ی شیطنتهای همسرش میشه...زنگ میزنه به من..حرف میزنه.... گلایه می کنه از زندگی ش و من فقط گوش میدم..و تو دلم می گم حیف تو..
بچه دار میشن تو این گیر و دار..یه پسر زیبا و سالم...و "م" روز به روز بیشتر بی توجهی میبینه.من اینجا نمی خوام قضاوت کنم،میدونم که مقصر مطلق یه نفر نیست،اما این آدم..این مرد....حیف تو...
-سارا این مرد حرمت بابام رو نگه نمیداره..حرمت خانواده م رو و جلوی خانواده ش بد برخورد میکنه باهام..و خواهرش هم..سارا نمی ذاره دیگه برم سازمان،معتقده اونجا اخلاقمو خراب می کنه...و من تو دلم میگم....
سه سال میگذره و "م" بارها تصمیم به جدایی میگیره اما هر بار به علتی رجوع می کنه...تا چند ماه پیش که بهش زنگ میزنم... "سارا من حامله م...دو قلو..دختر..." شوکه میشم..مگه بچه می خواستی تو آخه؟!!! نه..اونم تو این وضعیتی که دارم...قرص نمی تونستم بخورم..بدنم به آیودی واکنش منفی نشون میده...تو دلم میگم:" پس حواس اون شوهر زبون نفهمت کجا بود؟" و سکوت می کنم..
مدتی بعد: "سارا دوست دکتر یا ماما داری؟ یه مشکلی واسه م پیش اومده..پیش متخصص زنان که رفتم میگه مشکل تو به شریک جنسی ت بر میگرده...این بیماری فقط از طریق آمیزش منتقل میشه...می خوام مطمئن شم سارا..می خوام..." می شینم رو زمین..این یعنی شوهرش....حیف تو...با یکی از دوستام تماس میگیرم و جواب مثبته! حالا چطور به "م" بگم؟ و...میگم بهش!
بعد از اون دو سه باری تماس گرفت که هر بار به علتی نتونستم جواب بدم(خدا رو شکر) تا مدتی بعد که زنگ زدم بهش گفت:" میدونی چرا چند دفعه تماس گرفتم باهات؟می خوام سقط کنم..باید جدا شم..تو جای من بودی چیکار میکردی؟" توجیهش کردم که این زندگی من نیست عزیزم..فرق می کنه شرایط ما...واقعا" نمی دونم فقط میدونم موقعیت سختیه....همه چیز به خودت مربوطه و تو دلم گفتم(آره...من این کار رو می کردم) چند ماهته الآن؟ هفت ماه...مخم سوت کشید...چشمام گرد شد...چرا اینقدر دیر به فکر افتادی آخه؟ میدونی تو این زمان اگه این کار رو بکنی چه زجری می کشن اون دوتا...و خودت...
بارها زنگ زد...اس ام اس داد که تو بودی ادامه میدادی؟ و من هر بار پا رو دلم می داشتم که عزیزکم این زندگیه خودته...تصمیم با خودته..شخصیت من و تو و شرایطمون متفاوته و تو دلم می گفتم(آره) و بعدا" متوجه شدم منصرف شده..
"م" بحرانی ترین دوره ی حاملگی رو داشت...زندگی پرتنش با یه بچه و دوتا جنین...و زنی که تشنه ی محبته تو این دوره خصوصا"...می گفت شوهرش ماشین جدید خریده...هر روز عصر به خودش میرسه و میزنه بیرون..بدون ما سارا...تنها میره سارا...دعوام میکنه...شخصیتم رو میکوبونه...جلوی سر کار رفتنم رو گرفته..و من...سکوت می کردم...
خواهرم حس ششم خوبی داره..صبح بود..بهم اس ام اس داد:" از "م" خبر داری؟ نمی دونم چرا دلم شور میزنه واسه ش..." می ترسم خواب باشه..بهش اس ام اس میدم خوبی؟ بعد از یکساعت جواب میده "بیمارستانم..بچه هام...دخترام یکیشون خیلی ضعیف بود...سالم به دنیا اومد اما نتونست تحمل کنه..اون یکی تحت مراقبته..."بغض می کنم..میدونم الآن نمی تونه حرف بزنه..
یک هفته بعد بهش زنگ میزنم..خونه ی مامانشه..آرومه...آروم...خوبی تو؟ دخترم....اونم بعد از چند روز...آخ...خدا...حیف تو دختر...حیف تو لعنتی...حیف تو لعنتی...آرومه...حرف میزنه...از زایمانش میگه و من بی صدا اشک میریزم...نفس نفس میزنم و گوش میدم..میدونم این آروم بودنش طبیعی نیست...یهو سکوت می کنه. میگه"میدونی از چی عذاب میکشم؟" اخ...تو دلم میگم چه بغضی داره صدات...به سختی ادامه میده: "پسرمو که حامله بودم،هر چند اوضاع چندان خوشی نداشتم اما حرف میزدم باهاش..درد دل میکردم باهاش..دست می کشیدم رو شکمم و قربون صدقه ش میرفته م..." به هق هق می افته:"واسه دخترام حتی لالایی هم نگفتم سارا...دارم میسوزم.." و من این طرف خط به گریه میشینم..سخته واسه م..اینکاره نیستم..آدمه تو این شرایط حرف زدن نیستم..اما حرف میزنم باهاش...حرف...حرف...حرف...
حالا شوهرش تو سر "م" میزنه که این کار خدا بوده...چوب خدا...چون تو می خواستی سقطشون کنی...و من یاد یکی از شبهای بارداریش می افتم که بهم اس ام اس داد..گفتم ساعت یک شبه...چرا بیداری تو؟میگه صبح تا حالا با پسرم تنهام...حوصله م سر رفته...پس شوهرت؟ نیست...آخه صبح تا حالا؟ اینکه خوبه یه وقتایی دو سه روز میره خونه مامانش..یا به بهانه ی کار تنهامون میذاره...اگه گله کنم میگه باز تو دو سه روز تنها موندی؟!
"م" این روزها جک می فرسته واسه م...و من جرات نمی کنم حالش رو بپرسم...خوب نیست...
حیف تو دختر...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*صدا سیمان عبارتی بود که خودش به کار میبرد..
+ نمی خوام درگیر این شم که چرا با این آدم ازدواج کرد...میدونم خودش بارها این رو میپرسه از خودش..امان از شرایط...خونواده ها...مردم...ما...و تصمیمی که از سر دل می گیریم..فقط کاش تفاوتها به چشممون بیاد قبل از اینکه دیر بشه...هرچند بعضیا رو بعد از مدتی زیر یک سقف باهاشون زندگی کردن میشه شناخت..
+ این پست به هیچ وجه مرد ستیز نیست...اما گوه تو این قانون زن ستیز!
+ بیچاره بچه ها...اونایی که بچه ی طلاقن و زندگی ای که والدین به خاطر بچه ها همدیگه رو تحمل می کنن!
+ دعا کنید "م" من رو...میم ها رو...سین ها رو..الف ها رو..آدم ها رو...