تبليغاتX
هاشورهایی که همه ی صفحه را سیاه کرد!!!

خب قصه از جایی شروع شد که کاراکتر اصلی ما بالاخره به سن هفت سالگی رسید.این وسط اما یک چیزی لنگ می زد؛ یعنی زیاد می زد! او به جای یکی، همه چیز را دو تا می دید!

 

در قصه ی ما هم-مثل تمام قصه ها-یک آدم بد وجود داشت که از قضا، سرگروه بچه محل های پسر قصه ی ما بود. او هر وقت پسر قصه ی ما را در کوچه تنها  گیر می آورد،جای اینکه بیاید و مثل بچه ی آدم دستش را بگیرد و در گروهشان راهش دهد،بنا می کرد به مسخره کردنش.تازه ناسزاهایی نثارش می کرد که به دلیل غیر اخلاقی بودن،بیانشان از عهده ی نویسنده ی قصه خارج است.تا یادم نرفته بگویم گاه گاهی هم یک پس گردنی چاشنی قضیه می کرد.

 

خلاصه چه دردسرتان بدهم؟ روز و روزگار گذشت و همه ی کاراکتر های ما برای خود نره خری شدند و این وسط هیچ چیز تغییر نکرد جز دیوانه شدن پسر قصه ی ما به دلیل تحمل غصه و غم زیادی.

 

تا این که یک روز در کوچه وقتی طبق معمول این دو کاراکتر با هم رو به رو شدند، بزن بهادر محل، بر اساس عادت دیرینه ی خود،شروع کرد به....اما قبل از این که شروع کند، پسر قصه ی ما، دستش را گذاشت روی قلمبگی جیب شلوارش! دندان هایش را به هم سایید و شروع کرد به نفس نفس زدن!

....................................................................

....................................................................

*کسی می تونه بگه آخر قصه ی ما چی می شه؟!

 

*هی ماهک! اگه قول بدی لو ندی، قول می دم برسونمت!

لینک ثابت
 هاشور خورده در ساعت 18:27  توسط سین.جیم  | 

-« باشدعزیزم!هر چه تو بخواهی!گورم را گم می کنم از روبرویت! میروم اصلأ در جنگل های آمازون آن قدر گم می شوم که در دل نازکت جشن سرزمین های آلاسکا برگزار شود.خنک شوی؛ آن قدر که آتش نگاهم کم بیاورد مقابل ....»

 

غلت می خورد توی رختخواب.می نشیند.چراغ خواب را روشن می کند.زل می زند به ساعتی که نیمه های شب را نشان می دهد.داد می زند:«پس کی تموم می شه این تمرین لعنتی؟!»

 

-«أه! شروع کرد باز این مرتیکه ی احمق!» صدایش را بالا می برد این بار:«یه ربع دیگه میام عزیزم! فردا اجرا دارم! می دونی که!» باز پایین می آورد صدایش را:«تو اگه حالیت بود هنر چیه، پا می شدی یه سر میومدی سالن نمایش می دیدی چه خبره!!!» با خودش فکر کرد:«حتماٌ باز زده بالا!» یادش آمدساعت هفت صبح،باید سرحال و شاداب از خانه بزند بیرون.« نه! امشب نه!»

*****

*****

زن قصه ی ما،ده روز بعد، وقتی مجری جشنواره، نامش را به عنوان بهترین بازیگر نقش زن، پشت تریبون اعلام کرد،سعی کرد به خودش مسلط شود.سعی کرد بی خیال صدای پشت تلفن دو دقیقه قبل شود که گفته بود:« امروز مرد قصه را با یک خانم جوان توی کافی شاپ سرگرم بگو بخند دیدم!من مطمئنم! یعنی به چشمای من شک داری؟!» او سعی کرد.

زن قصه ی ما بازیگر خوبی بود اما از بد قضیه تخم نداشت که به چپ یا راستش حواله کند!

مرد قصه ی ما بازیگر خوبی نبود اما جایزه گرفتن زن قصه را به تخم چپش حواله کرد و تصمیم گرفت یک کدبانوی حسابی را وارد جریان زندگی اش کند.

 

*****

 

مرد قصه ی ما، اما نمی داند خون فمنیستی نویسنده ی این قصه دارد غلیان می کند!

او نمی داند اول و آخرش دست نویسنده است! مگر به همین سادگی هاست؟!!

*************************

*************************

*موچکرم آبستنیوس به خاطر غلت زدن با غین و ت و نیز هرچیزی که با غین غلیان می کند و نیز مرتیکه ای که همان مردتیکه س!

 در مورد بیس چار ساعت پایانی هم باید بگویم که چار ساعتش را می نشینم کنار خاک از دست رفتگانی که رفتند.بقیه را هم کنار خانواده خواهم ماند. همین! گفتم زمانش را بیشتر کن تا از برنامه های دیگر کوتاهی نکنم! نکردی!

 

لینک ثابت
 هاشور خورده در ساعت 12:14  توسط سین.جیم  | 

می تونم بچه شم!می تونم بچه گی کنم! می تونم هر وقت کم آوردم بندازم گردن تو و بگم:شما مجبورم کردی! اما نکردی!حقت بود و نکردی! حقم بود و نکردی!

بعد از دوماه دوری-خر که نیستم-نمیذاری زیاد تو بغلت بمونم تا مبادا بغضت واسه یه لحظه حتی،از خاطرم ببره مثلا حرمتی رو که بینمونه....خودمو می زنم به اون راه!

تو ماشین که می شینم کنار مامان از این ور،که می شینی کنار مامان از اون ور،دستتو میندازی دور گردنش.دستت تا شونه ی من میرسه.یواش یواش شروع می کنی به ضربه زدن رو شونه م؛مرتب نفسای عمیق می کشم تا ریتم نامرتب انگشتاتو بیشتر حس کنم.

می دزدم این ریتمو....می ذارم توی چمدونو می برم اهواز.....

..

..

 * منطقی بودنم رو، کینه ای بودنم رو، صبر تو ناملایمات رو، حالت چشمام موقع عصبانیت رو،علاقه به سرعت تو رانندگی رو، گوش دادن به آوازای افتخاری رو،آرامش صدام رو.......و........

می بینی آقاجون!؟ همه رو از تو دارم.

لینک ثابت
 هاشور خورده در ساعت 12:33  توسط سین.جیم  | 

نمردیم و به یک بازی دعوت شدیم .

دعوتت را دیر لبیک گفتم؛اردی بهشتی ها تنبلند و بد قول آخر! میدانی که هم ماهی جان؟!!

 بغل و بغل بازی دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد!

زنده باشی آرش هرکول یازده حس!  خدا از احساسات کمت نکند!

.

در خیابان- اگر خدا قسمت کند- بعضی ها را بغل خواهیم کرد و بعضی ها را اگر پا بدهند از ماچ نیز چیزی کم نخواهیم گذاشت!

بعضی های اول را اول می گوییم که هیجان بازی بیشترشود!

 

اولند:

شهیار قنبری؛ دوست دارم همه ی ترانه هاشو...تازه خودشم تو یکی از ترانه هاش  میگه بغلم کن!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دویمند: دو تا از اساتید دانش گاه:

آقای عیدی:استاد درس روابط بین الملل! یادم نمی ره روزی که قرار بود کنفرانس بدم! نفمیدم چی شد که رفتم شعر خوندم! اونم کنفرانس درس روابط بین المللو!!! گرفتم نمره ی کاملو!

نه تنها من که مطمئنم همه ی بچه های دانشکده علاقه مند به بغل کردن این استاد تپل و خواستنی هستند!اما آسیاب به نوبت بچه ها!

 

زاون قوکاسیان(منتقد فیلم): واحد ارتباط تصویری رو با ایشون گذروندیم.

بی نظمای کلاسو می شستن می نداختن رو بند!

عجب فیلمایی سر کلاس میذاشتن!مام یه پا منتقد بودیما!

هر چند ایشون بسیارابعاد گسترده و تپل مپل هستن،اما به قول پدرم کار که نشد نداره! اگه موقعیت فراهم شه ایشونم بغل می کنم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیمند:

یانی به خاطر کنسرت اخیرش تو آمریکا! آی حال میده!آی حال میده....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چارمند:

 یه گروه از خواننده ها مثل کریستینا آگویلرا به خاطر اکثر آهنگاش از زخمی گرفته تا مرد شیرینی فروش

مثل ریهانا به خاطر چتر

مثل نیکول خواننده ی گروه  pussycat dolls :یه بار موقع آشپزی،وقتی داشتم به یکی از آهنگاشون(buttons ) گوش می دادم، ازبس دچار انرژی شده بودم سیب زمینی های خیس رو پرت کردم تو روغن داغ! خودمم نفهمیدم  چطور در رفتم که هیچ کجام نسوخت!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجمند:

مخترع شیر موز و تازگیا آب انار!!!

اوه! فقط خدا می دونه چند نفر قراره منو شیر موز مهمون کنند! باید آب انارم به لیست اضافه کنم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و بعضی های دوم:

 

محمود دولت آبادی رو به خاطر همه ی لحظه هایی که کلیدر رقم زد برام! که فهمیدم ادبیات داستانی یعنی چی!

دستشان را خواهم بوسید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جمعی از گوینده ها ی خوش صدا و خاطره ساز رادیو تلویزیون مثل بهرام زند،کیکاووس یاکیده،خسرو خسرو شاهی،فریبا شاهین مقدم،فاطمه غزنوی،مریم شیرزاد(دوبلور آن شرلی)،زنده یاد ژاله صادقی و وحید جلیلوند گوینده ی رادیو جوان! صداش یکه! یک!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مگان فالوس:بازیگر نقش آن شرلی تو سریال رویای سبز.دوسش دارم زیاد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محمد حسین....بغل.....بوسه و یک دنیا حرف

حرف

 

حرف

 

حرف

 

با تو پا به پا می دوم....

شهر بازی می شوم اصلا محمدم!

آخ!

نیستی و دست های من

بی تو

-بی دست های کوچکت-

نه نون می برد نه کباب می آورد!

.

.

ده سالگی ات را جشن می گیریم! دو نفری! در خیابان....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

؟:ایشونو نه بغل می کنم نه می بوسم! توافق کردیم با هم دس بدیم! همین به خدا!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.

ته نوشت یکم:

هه! فکر کرده اند!

می خواهند این زبان بسته را بگیرند از من! دورش کنند از من! دورمان کنند از هم! فکر کرده اند به همین الکی هاست که فکر می کنند!

معتقدند من ری.......ام توی این زبان بسته!

معتقدند من-آن هم من به تنهایی-سه بار این زبان بسته را به ف...ک برده ام و برگردانده ام!

 ورداشتند یک کامپیوتر زپرتی خریده اند گذاشته اند گوشه ی اتاق!هه! می خواهند سر مرا با آن گول بمالند! فکر کرده اند با بچه طرفند!عمرا! یعنی عمرند! بگذار همچنان همان گوشه خاک بخورد!

 آنها نمی دانند این لب تاپ زبان بسته حکم پسر مرا دارد!

 

ته نوشت دیم:

نخطه!

بای!

لینک ثابت
 هاشور خورده در ساعت 9:10  توسط سین.جیم  | 

   toor

 

 .................................................

..................................................

پ.ن۱:گاهی به حکم بعضی چیزها خراب رفیق می شویم!

پ.ن۲:گچساران شهر زیبایی ست! قول می دهیم که شهر زیبایی باشد.یعنی ۶-۵ سال قبل که بود!

پ.ن۳:آهای هلوی عکاس باشی کاش عید بود! من به احتمال یحتمل عید را در گچساران تلپم

لینک ثابت
 هاشور خورده در ساعت 11:12  توسط سین.جیم  | 

برای هلوی خودم و لیموی من!!!:

 

اولند:نیاز مندیها می خوانی؛نقطه!

 

دومند:تماس می گیری با موسسه ی آموزشی که برای تکمیل کادر اداری خود نیاز به مدیر آموزش دارد و نیاز به مشاور تحصیلی دارد و نیاز به تایپیست دارد و نیاز به کارمند روابط عمومی دارد و نیاز به حسابدار دارد و نیاز به منشی دارد و نیاز به این ها دارد؛نقطه!

 

سومند:می روی و می گویی سابقه ی کار نداری و فقط مدرک تحصیلی داری و باز هم تعجب می کنی وقتی باز هم تحصیل کرده دیگری را می بینی که نام رشته ی تحصیلی ات را نشنیده و می نشینی و در مورد دروسی که خوانده ای توضیح می دهی و او که مدیر موسسه می باشد سر تکان می دهد؛نقطه!

 

چارمند:از موسسه با تو تماس حاصل برقرار می کنند و می گویند:باقی مدارکت را وردار بیار که پذیرفته شدی؛نقطه!

 

پنجمند:مدارکت را ور می داری می بری پیش مدیر موسسه که به تو می گوید:بنشین خانه تا اوایل هفته ی آینده با تو تماس بگیرند و بیایی برای شروع کار در آن قسمتی که درسش را خوانده ای و پزش را می دهی؛نقطه!

 

ششمند:می نشینی خانه و اوایل هفته ی بعدشان می شود دو ماه و نیم گذشت!!! و تو فراموش می کنی اصلا نام موسسه را؛نقطه!

 

هفتمند:آشنایی به تو زنگ می زند که دوستم شرکت دارد و نیاز به یک عدد کارمند دارد،ذوق زده می شوی و قرار می شود فردا ظهر بروی و شرکت را ببینی؛نقطه!

 

هشتمند:فردا صبح می شود و جیغ تلفن بلند می شود و تو تعجب زده می شوی وقتی صدای منشی موسسه را می شنوی!شاخی که روی سرت سبز شده را از جا می کنی و می گویی چه عجب!!! به تو می گویند چه نشستی که استخدام شدی؟!! پاشو بیا؛نقطه!

 

نهمند:بی خیال شرکت آشنا جان و دوستش می شوی و پا می شوی و میروی موسسه و می شنوی که می گویند:باید در کلاس های آموزشی شرکت کنید جمیعا و می کنید جمیعا و قرار می شود پس از کلاس آموزشی آزمون دهید جمیعا؛نقطه!

 

دهمند:پس از سه جلسه آموزشی تو و چار نفر دیگر را می کشند کنار و می گویند احسنت! در این کلاس ها خود را نشان دادید در حد عالی(همان در حد تیم ملی و این ها) شما نیازی به شرکت در آزمون ندارید! از یک شنبه کار خود را آغاز بنمایید اما در جلسه ی آزمون نیز به طور سوری و فرمالیته شرکت بنمایید تا اگر بعد ها کسی پرسید چگونه استخدام شدید،بگویید با آزمون و شرکت می کنید جمیعا؛نقطه!

 

یازدهمند:بلافاصله پس از آزمون سوری،کلاس های آموزشی دیگری تشکیل می دهند با حضور شما پنج نفر؛یک آزمون شخصیت چارصد و هشتاد سوالی از شما می گیرند و تاکید می کنند که هیچ اثری در گزینش شما ندارد و فقط برای این است که بدانیم بیشتر به درد کدام پست خواهید خورد از نظر روان شناسانه و این ها؛نقطه!

 

دوازدهمند: گاهی سوال ها این جوری می شوند:به تلافی کردن معتقدید؟ بله             خیر

            گاهی سوال ها این جوری میشوند:آیا با شرکت در انتخابات مخالفید؟ بله             خیر

            گاهی سوال ها این جوری می شوند:به نظر شما کسانی که به منظور افزایش مالیات بر درآمد در

            انتخابات شرکت می کنند انسان های احمقی هستند؟ بله             خیر

بله را میزنی در هر سه سوال! برای سوال اول در دلت اضافه می کنی: وحشتناک اهل تلافی کردنم!

                              برای سوال دوم در دلت اضافه می کنی:اوه! وحشتناک مخالف هستم !

                             برای سوال سه هم می افزایی: بیشتر از آنکه فکرش را بکنی وحشتناک احمقند!(البته در دلت می افزایی ها)؛نقطه!

 

*******

 

سیزدهمند: فردا عصر از موسسه با تو تماس می گیرند که....... نمی گم که چشمام از تعجب مستطیل شد!

شما تو آزمون رد شدین خانووم؛نق....نع! نقطه نداریم! عمرا نداریم

.

.

پی نوشت1:هی ماه لیمو! بازم شیرینی می خوای؟! راستی مورد هفتمند اون موردی نبود که بهت گفتم! یکی دیگه بود!

پی نوشت2:هی هلو!از طرف من بابا رو ب.......نه! یعنی بگو یه شیر موز دعوتن به خاطر اون شب به درد بخور!

پی نوشت3:سپاس

         

لینک ثابت
 هاشور خورده در ساعت 21:14  توسط سین.جیم  | 

  پیش نوشت:ممممم......چیزه....... نداریم خب!!!!

.

.

.

-مممممم......چیزه! تازه شم اینم میدونم که اسم رئیسمون چیه؟

-چیه خب؟ اگه راسشو می گی به منم بگو!

-گوشتو بیار تا بگم!

........................

-خب منم رئیس خارجو دیدم! بهش میگن ممممم.. چیز..ممممم...نوک زبونمه ها...هان!مامان بزرگم بهش میگه مستر! آره! اسمش مستره!تازه خارجیم هس! انقدم خوشگله که نگو!

-خب رئیس مام خوشگله! خودم تو تلوزیون دیدم مردم واسه ش اسفند دود می کردن! مث مامانم که واسه م اسفند دود می کنه تا هیشکی چشمم نزنه! از بس ماهم!

-آره! بابایی می گه دخترا همشون ماهن.بعد تا چشش میفته به مامانی میگه: البته شما خورشید کاملی! ماه باید پیشت سفره بشه!...ممم....نه! سفره بندازه!!! بعد مامان هی چشاشو ریز می کنه و می گه: باز شیطونی کردی تو جلدت؟...نه! باز شیطونی شدی؟مممم...نه! می گه باز شیطون جلدتو گول زد؟!!

آهان! یادم افتاد! چیزه! رئیس خارج با رئیس اونجا که دشمن اینجاس که بش می گن شیطون بزرگ همکاره! هی به حرفش گوش میده! هی میره تو عراقسان و افغانسان می جنگه از بس زور داره!

-خب رئیس مام حرف گوش کنه! هی از رو کاغذ می خونه! هر چی میخواد بگه می نویسن و بش میدن!چیزه! از رو دس اونا نیگا می کنه و می خونه!

-کیا خب؟!!

-نیدونم! وختی بابایی از این حرفا میزنه مامان میگه: سری که سرخه رو با دسمال سبز...ممم...نه!..میگه: چرا کله ت سبزه؟!...نه!...میگه....أه! بلدما...هان! میگه چرا سرت سبزه و زبونت سرخ؟!!...از اینا میگه!

-إإإإإإ.......شاید باباییت خون می خوره که زبونش سرخه!

-إإإإإإإإإإإ....بابای خودت دالاکولاس! فک کنم چون مامانم واسه ش انار دون میکنه زبونش سرخه!آره! چون انار می خوره!

می گم چرا هی داری پسونک می خوری هی؟!!

- نیدونم! می خوای دفه ی بعد که اومدم اینجا یکی واسه ت بیارم؟!

-نه خیرم! بابایی می گه اینا مال بچه سوسولاس! ما اهل سوسول بازی نییسسیم!

-مردا که سوسول نیسن که!

- اگه نیسی در آر بندازش! أه!

-نه! اینو مامان بزرگم از خارج آورده واسه م! شونصد تومن پولشه! خارجیه! فک کردی الکیه؟! تو اصن میدونی خارج کجاس؟!

-مهلومه که می دونم خارج کجاس!!! رئیسمون انقد به خارجیا کمک می کنه که نگو!انقد خوبه! انقد مهربونه! به اونایی که تو جنگ می بازن غذا می ده!پول می ده! لباس می ده! انقد می ده که دیگه واسه ماها هیچی نمی مونه! بابام میگه: چراغ مسجد حرووم شده! نه! چیزه!چراغ خونه رو دزدیدن بردن مسجد!!!تازه رئیسمون انقد نمی ترسه که نگو! انقد پولداره که نگو! چن تا سگ خارجی و وحشی خریده و ازشونم اصن نمی ترسه! سگای گرون و وحشی و خارجی! تا دزدا رو بگیرن بخورن! انقد پولداره که نگو! از رئیس خارجیام پولدارتره تازه!

-هه! اینو! مامان بزرگم میگه خیابونای خارج پر سگه! اینو! مامانی می گه هر کی نره خارج چیزه....ممم...سواد نداره ! فرنگ نداره! بی فرنگه اصن!

-مگه همین جا چشه؟ اگه بد بود رئیسمون هر هفته نمیرف یه جاش! انقد میره مسافرت که نگو! هی میره! هی واسه ش اسفند دود می کنن! هی کیف می کنه! ذووووق می کنه! بیچاره وختی دیگه بنزین واسه ش نموند میفمه! وختی ماشینش تو بیابون موند می فمه! وختی بچه ش مریض شد و بنزین نداشت و آمولانس نبود و هی منتظر تاکسی موند و هی کرایه بیشتر داد می فمه!

-خارج پر ماشینه! از اون گرونا! همه شون بنزن! با سیستمایی که هی ایتس ایتس می کنن!

-خب این جام پر از بنزه! آقا پلیسا به دختر پسرایی که تو ماشینشون ایتس ایتس می کنن می گن إإإإإ...بیاین سوار بنز ما بشین! انقد خوبه! تازه ایتس ایتسم داره! با کلاس ترم هس! تازشم رئیسمون انقد آقاااااس!به آقا پلیسا گفته دختر پسرایی که بنزین ندارن و پیاده راه میرنو حتی به زور سوار بنزاشون کنن و برسونن خونه شون!

ماشین بابامو گرفتن ازش! چون هی بنزین می زد! چون مهلمه و بعد مدرسه میره مسافر می کشر این ور اون ور با ماشین! بش گفتن این مال بقیه س که تو داری می ریزی تو ماشینت! مگه خودت مهلم نییسی؟!! کار دوم بی کار دوم اصن! آخ جوون! حالا بابام بعد از مدرسه یه راس میاد خونه! دیروزم دو تا آقا اومدن دم در که تا سه روز دیگه باید پولامونو بدی! مام کار و زندگی داریم خب! بعد بابام هی قرمز میشه! عین لبو! بعد مامانم به کوکب خانووم زن همسایه گفت: چیزه... هوا سرده! آقا رضا تازه از بیرون اومده! واسه همین انقد سرخ شده! بعد یواشکی به بابام گفت فردا بریم بازار طلا فروشا شاید یکیشون مناسب ورداره؛ زیاد کم نکنه از قیمتش.

-مامان منم یه سرویس بلان...ممم...برالان گفته واسه ش بسازن! فک کردی فقط مامان تو میره طلا فروشی؟!! اصن خودم که بزگتر شدم یه طلا فروشی می خرم!

-تو چن سالته؟

-چاس لار! بزرگ شدم دیگه! تو چی؟!

-دو سال و نیمه مه! مممم.....چیزه....می گم تو از سوزن می ترسی؟!

-نه! مردا که نمی ترسن که!

-باشه! مردا پسونکم نمی کنن دهنشون که! بابام می گه پسونک مال وختیه که بخوان آدم خفه شه! دیگه جیغ و داد نکنه! به مامانمم گفت اگه می خوای دخترم فردا پس فردا لال شه پسونک بکن تو دهنشو اگه بازم حرف زد پسونکه رو با پشت دس محکمتربکوبون تو دهنش!مامانمم میگه باشه! اگه می خوای سر از دانشگاه اوین در آره بهش پر و بال بده!!! آخه بابام میگه خودش یه روز یه جایی یه چیز...یه مبقا دیده که روش نوشتن اوین دانشجو می پذیرد!

-اوین! چه اسم قشنگیه ها! فک کنم خارجیه! راستی تو اسمت چیه؟!

-شادی!

-به مامانم می گم یکی هم واسه اسم تو بگه بسازن! واسه تولدت! بازم میای این جا؟!

-کوچولو تر که بودم هی مامانم می آوردم این جا! اما حالا کمتر میایم!

-هر وخت اومدی منم میام! خب؟؟!

-راسسی اسم خودت چیه؟!

.

قبل از اینکه اسمشو بگه مامان بردش داخل مطب. یه دقیقه بعد شادی صدای جیییغ اون پسر بچه رو شنید! با خودش گفت: چرا داد کشید؟! مردا که نمی ترسن که! سوزنش زدن؟!!!

 

.

پی نوشت1: شادی و اون پسر بچه به زبون خودشون با هم صحبت کردن! همون زبونی که مام یه روز باهاش حرف می زدیم و حالا هیچی ازش نمی فهمیم!

پی نوشت2:سارای هاشور خورده تازه شد!

لینک ثابت
 هاشور خورده در ساعت 21:45  توسط سین.جیم  | 

                                                               

پ.ن.1:خب سلام!

اولین پستو(شایدم آخری باشه) تقدیم میکنم به همه ی اونایی که آبروی شرف منو بردن به خاطر یه ریزه دیر آپ کردن( از ماندا  گرفته تا مریم تا آقای ویار مند تا......ممممممممم....هان  ماه لیموی خواستنی تا......مممممم...... امین.ف تا..... همینا بسه!) و به خودم که بهمن81(زمان نگارش این تراژدی) اینقدر آینده مدار بودم!

 

پ.ن.2:دوستای شاعر به دل نگیرن ظاهر شاعرانه ی این پست رو! باطنشو بچسبن!

پ.ن.3:ممکنه نوشتاری تصویری کار کنم؛

 

پ.ن۴:یعنی عمرا اگه نظرای تبلیغاتی رو تایید کنم! والله!      

 

پ.ن۵: پ.ن یعنی پییییییییش نوشت؛ پی نوشت که نیس!!!

 

*

 

چقدر خوش بختم!                                                               

چقدر مشهورم!

خدای من! آخر

رییس جم هورم 

                                        رییس جمهورم!

 

مشارکت دارم

در اجتماع جوان

که گفته می ترسم؟

و یا که مغرورم؟

                                        رییس جمهورم!

 

به هر مکانی که

سخن ز آزدی

و از دموکرسی ست

همیشه مذکورم

                                          رییس جمهورم!  

 

ستاره خواهم ساخت

برای آدم ها

به جای شمع و چراغ

چراکه پر نورم

                                        رییس جمهورم!

 

ممیزی ها را

کنار خواهم زد!

هر آنچه باشد، من

قوی و پرزورم!

                                        رییس جمهورم!

 

نه لاف خواهم زد

نه شعر خواهم ساخت!

نه از تبار شعار

نه اهل سان سوورم!!

                                       رییس جمهورم!

 

**

 

شب است و کابوسی

که دپرسم کرده.